تبليغاتX
ماجراهای گلی و گلدونه
مادو تاخواهریم . . من یعنی گلدونه اینجارو ساختم تا با گلی اینجا زندگی کنیم!!

سلام

۱۰ دقیقه وقت دارم برای نوشتن. دسته عینکم شکسته .چشمام درد می کنه سرم هم احتمالا به خاطر چشمامه که یه جوووریه

حس نفرت - نخواستن -به بن بست رسیدن - نه - رسیدن به آخر خط- ته دنیا - دیگه نای رفتن ندارم-

بریدم- نمی خوام - همه ی چیزای خوب رو نمی خوام - محبت نمی خوام - نوازش هم نمی خوام - پر شدم از نفرت و دلزدگی

دلم تنهایی می خواد -آرامش - نداشتن مسئولیت

بغض - حس گناه

احتمالا این حس ها یه دلیل خیلی خاص داره - شاید هم یه دلیل خیلی شیرین! خییییلی خیییلی شیرین

فقط کاااش!

 

نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 15:44 | لینک  | 

یک ربع وقت دارم تا چیزی برای اینجا بنویسم و این درحالیه که هنوز نمیدونم چی می خوام بنویسم!!!
دارم به این فکر میکنم که دلم میخواد امشب توی خونه چه اتفاقی بیفته یا اینکه امروزو امشب را چگونه سپری کنم.
4 – 6 اول که رفتم خونه یکی دوساعت راحت می خوابم چون خیلی خسته ام.
6 – 6:30  بعد پامیشم اول نماز بعد 6:30 -9 عملیات مرتب سازی و شام
9 – 9:30 یه دوش میگیرم اگر شد
9:30-10:30 قرآن –سوره فلق
10:30-11:30  زبان
کاملا روزمره
اول باید سعی کنم روزمره ام بدون عذاب وجدان باشه
نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 15:44 | لینک  | 

سلام ساحل عزیزم
مدتیه که حالم خیلی گرفته است . نمی دونم چرا زندگی راضیم نمی کنه!!! یه حس پوچی شدیدی اومده سراغم.
شاید از زیاد خواهی خودم باشه!! البته اون چیزی که ناراحتم می کنه بعد مادی زندگی نیست . بلکه بعد احساسی و معنویشه که اذیتم می کنه. شاید هم این احساسم توی این قسمت از زندگی طبیعی باشه. به هر حال من تازه ازدواج کردم و شاید تنها این زمانه که انسان همهی تفاوت های بین زن و مرد رو با تمام وجود حس می کنه.حس میکنم تنها یک زن بودن (حتی یک زن خوب!!) راضیم نمی کنه. زندگیم خلاصه شده توی خوردن – خوابیدن – رفتن سر کار – غذا پختن –شستن – تمیز کردن – مهمونی رفتن- تلوزیون نگاه کردن و هزار تا کار بیهوده دیگه
خسته ام . نمی دونم توی این دنیا دنبال چی می گردم. دلم برای خدا تنگ شده
انقدر درگیر روزمره ام که حتی برای خدا هم وقت ندارم. این در حالیه که تازه چند ماه از مستقل زندگی کردنم می گذره!!!! بعداز چند سال چه حسی خواهم داشت؟
دلم می خواد از این حالت خلاص بشم. دلم می خواد شاد باشم اما نمیشه
برام دعا کن ساحل جان
فعلا
نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 15:22 | لینک  | 

کوه رو میذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره ی سنگو می دوشم
میارم ماه رو تو خونه
می گیرم بادو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه


دنیا رو کولم می گیرم
روزی صد دفعه می میرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گیرم
چشات حرمت زمینه
یه قشنگ نازنینه
تا اگه می خوای نذارم
هیچ کسی تو رو ببینه


چشم ماهو در میارم
یه نبردبون میارم
عکس چشمتو می گیرم
جای چشم اون میزارم
آفتاب و ورش می دارم
واسه چشمات در میذارم
از چشام آینه می سازم
با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره...
نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 14:18 | لینک  | 

سلام ساحل جان

خوبی عزیزم؟

جه خبرا؟ چیکارا می کنی؟ خوش می گذره؟یکم از خودت برام بگو 

راستش چند روزه که گلو درد دارم شدید. امروز یکم حالم بهتر بود اومدم اداره. الانم که برم تا یکشنبه تعطیلیم.

یکشنبه دوباره میام اینجا.

اینجا که میام و با تو که حرف میزنم یاد دوران خاصی از زندگیم می افتم. دوران سرخوشی ، خوش گذرونی ، دوران غصه و غم و اندوه سر مسائل صد من یک غاز!!دوره هر چی دلت می خواهد بخر! هرچی دلت می خواهد بپوش ! و هر جا دلت می خواهد برو! آره ، یاد دوران مجردی می افتم .

دوران مجردی خودش برای من به چند دسته تقسیم می شد با حس و حال های مختلف.

اوایل که خیلی جوون بودن (حدودا 15 یا 16 ساله) فکر می کردم حتما یه پسر خوب! میاد خواستگاریو من هم اصلا سخت نمی گیرم و باهاش ازدواج می کنم (به شرایطش غیر از خوب بودن به چیز دیگه ای فکر نمی کردم!) و حتما هم تا 19 20 سالگی ازدواج کردم البته در حالیکه دانشجو هم هستم و به رویاهای درسیم هم میرسم!! انقدر بچه بودم که دلم می خواست به مزاحم تلفنی خونمون هم بگم بیا خونمون خواستگاری تا ببینیم چی میشه !! پشت تلفن که فایده نداره!! اما خدارو شکر یه چیزی در ضمیر نا خوداگاهم نگذاشت این چرندیات رو بگم.

یادمه 19سالم بود که به مصی دوست صمیمی دانشگاهم گفتم یه چیزی بگم بین خودمون می مونه؟

 گفت : بگو.

گفتم : مصی من 19سالمه ، هنوز هیچکی ازم خواستگاری نکرده!!!

 مصی گفت : واقعیتش منم تا حالا خواستگار نداشتم!! یعنی ما انقدر بوقیم که هیچکی نمیاد خواستگاریمون . بعدش هم کلی با هم خندیدیم . آخر  آخرش هم مصی که مامان باباش عین مامان بابای من فرهنگی بودن گفت : حتما مردم میان خواستگاری ، مامان باباهامون بدون اینکه به ما بگن بهشون می گن "نه" که ما درسمون رو بخونیم! من هم گفتم آره حتما همینطوریه!

بقیه شو بعدا برات میگم - الان باید برم

 

دوستت دارم

 مواظب خودت باش

خدا نگهدارت باشه

نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 14:24 | لینک  | 

زندگي 3 چيز است: اشكي كه مي خشكد، لبخندي كه محو ميشود، يادي كه مي ماند

.

.

از نظر افلاطون هیچ فرقی بین یك شاعر یا یك معمار یا پزشك وجود ندارد یعنی هر كدام اجزا و مصالح كار خود را با نظمی خاص فراهم می سازد و هر جزء ، را به شكلی در می آورد كه با جزدیگر سازگار باشد و آنگاه از تلفیق جزء ها اثری منظم و هماهنگ و زیبا پدید می آورد

نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 11:15 | لینک  | 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می‌کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می‌چشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 8:23 | لینک  | 

دیشب ماد ربزرگم با بابابزرگ داشتن می گفتن که ازدواج با فردی از یک شهر دیگه با توجه به ارزشها وفرهنگ های متفاوت خیلی دردسر داره! طی اون صحبت ها مامانی یک داستانی از قدیما برامون تعریف کرد که من خیلی ناراحت شدم!!! یعنی خیلی!!!
موضوع از اینجا شروع شد که یک نفری از یک روستایی  قرار شد که بایک دختری از شهر ما ازدواج کنن، سر تعیین مهریه پدر دختر میگن که آقای داماد باید یک زمین به نام دخترشون کنه. . . خلاصه خانواده داماد قبول می کنن ومیگن زکه زمین " قلندر سوته" رو به نام دختر میکنیم و ازدواج صورت میگیره و دختر رو به روستای خودشون میبرن.
توی روستا داستان زمین قلندر سوته را برای دختر تعریف میکنن به این صورت که:
سالها قبل از اون درویشی در خونه ای رو میزنه و از خانم صاحب خونه می خواد که شب رو توی خونه اونها بگذرونه اما زن میگه که همسرش خونه نیست ونمی تونه مرد رو توی خونه راه بده. مرد اصرار میکنه و میگه که شب رو توی حیاط و کنار انباری میگذرونه. تا اینکه زن قبول میکنه و مرد درویش رو به خونه راه میده.  نیمه شب مرد وارد خونه میشه و زن متوجه  نرمال نبودن مرد شده وبه بهانه wc  !!! بردن بچه  سعی میکنه از خونه خارج شه اما مرد مانع شده و ادعا میکنه که بچه رو خودش میبره!!و زن هرچی اصرار میکنه که بچه به تو عادت نداره قبول نمی کنه، درویش از خونه خارج میشود و زن در خونه را قفل کرده و مرد را راه نمیدهد، مرد تهدید میکند که فرزندش را میکشد، و زن باز مرد را ره نداده و میگوید بکش!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مرد بچه را کشته و تکه تکه کرده و از سقف خانه (سقف خانه های قدیمی سوراخ داشته)به داخل می اندازد!!!!  صبح که مرد در حال فرار بود زن از خانه خارج شده واز مردم میخواهد مرد را بگیرند. مرد فرار کرده و خارج از روستا داخل یک مکانی که پر از تیغ بوده پنهان میشود . مردم که نمی توانستند وارد تیغ ها شوند تیغ ها راتش زده و مرد را میسوزانند. از آن پس آن مکان را قلندر سوته نامیدند.
مردم روستا معتقد بودن چون روغن انسان در آن  زمین ریخته دیگر آن زمین سبز نمی شود!!!!!!!!!
البته منظور مامانی از داستان این بود که اگر عروس و دوماد هم شهری بودند هر دو خانواده از قلندر سوته یک برداشت رو داشتند و این مساله موجب اختلاف نمی شد ، فوقش دخترشون رونمی دادند.
من به ایناش کاری ندارم!!!! من تو کف اون مادر موندم. یعنی امکان داره یک مادر برای حفظ آبرو وجان!! خودش فرزندش رو به کام مرگ بفرسته ، یعنی یک زن انقدر ضعیفه؟؟!!! یعنی آبرو انقدر مهمه؟ یا بوده؟!!!!!! ما اگر جای اون زن بودیم چیکار می کردیم؟راستش هرچی خودم رو میگذارم جای اون زن به این نتیجه میرسم که عمرا بگذارم بچه ام رو دست بزنه!! گور پدر آبرو کردن ،حاضر میشدم جون خودم رو بدم و لی بچه ام رونه!!
به این گلی که هر چی میگم میگه برو بابا هرچی شنیدی رو باور نکن! اینا قصه است!
 البته آدم این فیلم های ترسناک خارجی رو که می بینه همه چیز رو باور میکنه!! ولی من از مردم دورو برم توقع نداشتم! مخصوصا از قدیمیاشون!! به نظرم تعصب الکی باعث مرگ بچه شد، اون مادر باید از بچه اش دفاع میکرد!! مادر پس یعنی چی؟؟؟
بدبخت اون زن چی کشید؟
واقعا  اگر ما جای اون زن بودیم چکار میکردیم؟

نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 19:48 | لینک  | 


سلام!!!!


اسپند دود کنید که من!!!! اومدم...
یعنی من نمیام تو این باغچه گل افشانی نمیکنم(نمی نویسم) بی معرفتم؟! اخه عزیزم هیچکی ندونه تو که میدونی قضیه چیه..
اجیه گلم تو که میدونی چقدر سرم شلوغه چقدر درس دارم و باید کار مفید !!!!!!!!!انجام بدم.
اگه من وقتمو بذارم اینجا بنویسم کی بره تو یه کلاس 35 نفره نمره اخرو بگیره(از 40 نمره شدم11.1 !!!!!!!!!یعنی از 4نمره بایان ترم فقط 1.1 گرفتم)  کی هر روز با دوستاش بره بیرون بستنی های جورواجور بخوره بره فست فود و پارک ....(اخه میدونین ما چهارتا دوسته خل و چلیم که باهم میریم بیرون 4تا دختر بچه تنها...برا اینکه کسی و نداریم باهاش بریم خودمون هی باهم میریم بیرون...باور کنید راس میگم)  اخه کی تو دانشگاه بحث فرهنگی کنه یعنی فحش و بدوبیراه نثار استادا بکنه و از زمین و زمان گله کنه و بگه اینجاام شد دانشگاه!!!بشت سره همه ی عالمو ادم حرف بزنه!!!!!!
ببین ابجی جونم همه اینا از مشغولیات یه دانشجویه بقوله مرجان متمدنه!!!!! دانشجویه تمدن 2500 ساله سرش شلوغه بابا ولش کنید....
  
ا ما دیگه پروشدم همش میام مینویسم گلدونه جونم!!

 

نوشته شده توسط گلی در ساعت 19:14 | لینک  | 

سلام

آخه انقدر آدم بی دست وپا؟!!!!

آخه گلی تو آبروی من رو بردی ، انقدر ازت تعریف کردم

یه خورده از ساحل یاد بگیر ، چند سال از تو کوچکتره ولی چند تا نظر گذاشته اینجا!!

من باید به مردم التماس کنم بیان اینجا به تو هم التماس کنم؟

هی می گی درس دارم، درس دارم، مگه ساحل درس نداره!! مگه من پروژه ندارم؟ مگه من کار ندارم

تو که بی معرفت نبودی! تو که بی وفا نبودی!! هی . . .

نوشته شده توسط گلدونه در ساعت 0:11 | لینک  |